تبليغاتX
شمال بهشت
شمال بهشت
North Of Paradise
ستاد مبارزه با فساد و بد حجابی اعلام کرد: از این به بعد کسی حق ندارد عسل و میرزا قاسمی را تو یخچال با هم نگه دارد مگر اینکه در یخچال باز باشد
توسط حمید رضا |در | لينک ثابت | موضوع: |
عشق
براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد،‌ ديوانه هيچ نداشت و گريست،‌ گمان کردند چون هيچ ندارد مي گريد،‌ اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشک است
توسط حمید رضا |در | لينک ثابت | موضوع: |
کنایه
دهقان فداکارپيرشده،چوپان دروغگو عزيزشده، شنگول و منگول گرگ شدن، کوکب حوصلهء مهمون رو نداره، کبرا تصميم گرفته دماغشو عمل کنه، روبا و کلاغ دستشون توي يک کاسه است،حسنک گوسفنداشو ول کرده وتوي يک شرکت آبدارچي شده،آرش کمانگيرمعتاد شده،
توسط حمید رضا |در | لينک ثابت | موضوع: |
شعر نو
اهل حمامم پوستم مهتابي ست چشمهایم آبی ست پدرم دلاك است سر طاسي دارد لُنگ مي اندازد شامپو مصرف كرد كله اش هي كف كرد و سپس مويش ريخت و چه اندازه سرش براق است حرفه ام دلاكي ست هدف من پاكي ست مي نشيند لب سكو آرام يك نفر با احساس و تصور كرده , خوش پر و پاست كودكي را ديدم مي دود در پي صابون و لگن اي نهان در پسِ دَر خشك آوردم ، خشك مشتري هاي عزيز
توسط حمید رضا |در | لينک ثابت | موضوع: |
جوکس مشتی
روزی يک مريض به دكتر مراجعه کرد و از كمر درد شديد شكايت داشت... دكتربعد از معاينه ازش پرسید : خب، بگو ببينم واسه چي كمرت درد می کنه ؟! مريض گفت : محض اطلاعتون بايد بگم كه من براي يك كلوپ شبانه كار ميكنم ، امروز صبح زودتر به خونم رفتم و وقتي وارد آپارتمانم شدم، يه صداهايي از اتاق خواب شنيدم! وقتي وارد اتاق شدم، فهميدم كه يكي با همسرم بوده ، در بالكن هم باز بود، من سريع دويدم طرف بالكن، ولي كسي را اونجا نديدم! وقتي پايين را نگاه كردم، يه مرد را ديدم كه مي‌دويد و در همان حال داشت لباس مي‌پوشيد!!! من هم يخچال را كه روي بالكن بود بلند کردم و پرتاب كردم به طرف اون! فکر کنم دليل كمر دردم هم همين بلند كردن يخچال باشه... مريض بعدي، به نظر ميرسيد كه تصادف بدي با يك ماشين داشته! دكتر بهش گفت : مريض قبليِ من بد حال به نظر ميرسيد، ولي مثل اينكه حال شما خيلي بدتره! بگو ببينم چه اتفاقي برات افتاده؟! مريض پاسخ داد : بايد بدونيد كه من تا حالا بيكار بودم و امروز اولين روز كار جديدم بود... ولي من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و براي همين هم نزديك بود دير كنم، من سريع از خونه زدم بيرون و در همون حال هم داشتم لباس‌هایم را مي‌پوشيدم، شما باور نمي‌كنيد؛ ولي يهو يه يخچال از بالا افتاد روي سر من!!! وقتي مريض سوم وارد شد به نظر ميرسید كه حالش حتی از دو مريض قبلي هم وخيم‌تره ! دكتر در حالي كه شوكه شده بوده پرسید : تو دیگه از كدوم جهنمي فرار كردي.....!!! و بیمار جواب داد : خب، راستش من بالاي يک يخچال نشسته بودم كه يهو يک نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب كرد پايين...!!!
توسط حمید رضا |در | لينک ثابت | موضوع: |
تصمیم کبری
شخصیت این داستان ربطی به کبری اول دبستان نداره و کاملا اتفاقی بوده فقط خواستم یکم یاد خاطرات بچگی بیفتیم: تصمیم کبری کبری خره نشست تو حیاط به درس خوندن که تلفن زنگ زد...مامانش تو آشپزخونه داشت میرزا قاسمی درست می کرد ، خود خرشم از اول می دونست مامانی اینوقت روز داره آشپزی می کنه واسه همین جفتک زنون پرید تو اتاق و تلفنو برداشت و گفت: جانم(با آخر ناز و ادا)؟؟؟که یه صدا از اون ور
ادامه مطلب
توسط حمید رضا |در | لينک ثابت | موضوع: |
صداقت
روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند. پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند. پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد. پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد. بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند. پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: پس گياه تو کو؟ پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد. در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند. پادشاه روي تخت نشست و گفت: اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند. پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند.
توسط حمید رضا |در | لينک ثابت | موضوع: |
اینم اتل متل توتوله به انگلیسی
How's Hassan's Cow? she doesn't have neither milk nor tits. They took her milk to India. Marry a Kurdish Woman. Name her amghezy...Around her hat reddish. Aachin and Vaachin cross one of your legs
توسط حمید رضا |در | لينک ثابت | موضوع: |
تازه جوانی زسر نیش خند گفت به پیری که کمانت به چند پیر بخندیدو بگفت ای جوان پشت تورا چرخ کند چون کمان
توسط حمید رضا |در | لينک ثابت | موضوع: |
 تازه جوانی زسر نیش خند                  گفت به پیری که کمانت به چند

                                پیر بخندیدو بگفت ای جوان                پشت تورا چرخ کند چون کمان


توسط حمید رضا |در | لينک ثابت | موضوع: |
آدما مثله كتابن از رو بعضياشون بايد مشق نوشت و از روي بعضيا بايد جريمه نوشت بعضي از آدمارو بايد چند بار خوند تا معنيشونو بفهميي و بعضي از آدمارو بايد نخوندو انداخت دور
توسط حمید رضا |در | لينک ثابت | موضوع: |
مثل هميشه آرام نشسته بوديم کنار هم که ناگهان سراسيمه خودش را انداخت جلوي من. يک لحظه از کارش جا خوردم اما فرصتي براي پرسش نبود چون در همان لحظه صدايي از جنس درد حنجره اش رو پوشوند.خون تمام وجودش رو پر کرد...بي اختيار افتاد...گلوله اي سينش رو شکافته بود و…و معصومانه جلوي چشماي ناباورم جون ميداد.....اونقدر سريع بود که نمي دونستم چيکار کنم....اون موقع تازه فهميدم که اون به محض فهميدن خطر سپر بلا شده تا منو نجات بده.....گيج شده بودم....همه چيز دور سرم ميچرخيد.

 مي دونستم بايد از اونجا فرار کنم اما نمي تونستم ازش دل بکنم... هر طور بود فرار کردم و يه کم دورتر نشستم . به اونجا نگاه کردم....حالا پسرکي رو ميديدم که تفنگ به دست فاتحانه به طرف شکارش ميرفت

 شکار پسرک قمري عاشقي بود غرق در خون...که ديگه پر نميزد


توسط حمید رضا |در | لينک ثابت | موضوع: |